خاطرات خنده دار

آقا تو خونه نشسته بودیم داشتیم فیلم میدیدیم داش کوچیکم(دهه هشتادی) کنارم نشسته بود یه بسته پفک اندازه هیکلش تو بغلش بود داش میخورد!

گفت داداش پفک میخوری؟

گفتم آره داداشی!

یه دونه داد دستم منم خوردم!

بعد چند دقیقه همینطور که داشتم فیلم میدیدم دستمو درازکردم یکی دیگه بردارم،برگشت گفت:

میبینم که علف به دهن بزی مزه داده!

گفتم:خفه،به زور یه مشت ورداشتم گریه کرد!

بابام یه سیلی خابوند تو گوشم میگه با پسر من چی کار داری؟

داداش کوچیکمو نشوند رو پاش پفکش هم ازم گرفت!

باخودم گفتم بیخیال دوباره مشغول فیلم دیدن شدم!

بعد یه لحظه برگشتم نیگاه کردم دیدم بابام وقتی بچه حواسش نیس پفکهاشو میخوره!

خونواده اس داریم! زبان

/ 4 نظر / 8 بازدید

سلام دوست عزیز[گل] خیلی وقت بود به این وبلاگت سرنزده بودم پست های خیلی جالب و خنده داری بود بسی لذت بردیمتایید[چشمک] موفق باشی [گل]

سارا

سلام دوست عزیز[گل] خیلی وقت بود به این وبلاگت سرنزده بودم پست های خیلی جالب و خنده داری بود بسی لذت بردیمتایید[چشمک] موفق باشی [گل]

زهرا ( منم مثل تو مات این قصه ام )

هــــــــــــــــــــه هه این دهه هشتادیا ، کلا گودزیلان ، هیولان ... اصلا فضایی ان . :دی به وبلاگم سر بزن ، دوست داشتی تبادل لینک کنیم ./